
به نام خالق عشق
به نام خالق عشق
دوباره یه کاغذ خالی پیدا کردم باز یه بهونه شد تا بنویسم اما تا شروع کردم دستم وایساد با خودم گفتم این همه سفیدی های دفتر شعرمو سیاه کردم از عشق نوشتم وتنهایی ..... ولی آخرش چی
تو این زمونه که فاصله عشق وهوس یه تار مو تو این زمونه ای که آدماش هروز یه رنگن آخه میشه عشقم یه رنگ بمونه اونی که تا دیروز از عشق یه نفر تب می کردو تا صبح هزیون می
گفت حالا با یه حرف یه اتفاق یا ورود یه تازه وارد ازش خسته می شه دل می کنه و می ره دنبال یه نفر دیگه .
به خود عشق قسم این همه از عشق نوشتم ولی آخرش نفهمیدم که عشق چیه از یه طرف با شنیدن قصه شیرین وفرهاد وبیژن ومنیژه یه منظوری از عشق می فهمم از یه طرف با دیدن دورو
برم واین فیلم تکراری بی وفایی یه منظور دیگه .
آخه چرا ما به لیلی ومجنون باید بگیم افسانه؟؟ چرا تو این دورو زمونه دل کندن از دل بستن آسون تره ؟؟چرا؟چرا؟چرا؟؟؟
مگه آدما نباید وقتی عاشق می شن تا پای جون پا عشقشون وایسن ؟ آخه مگه میشه امروز عاشق شی فردا فارغ ؟؟
این قدر اطرافم دو رنگی دیدم که دارم به یه رنگی وصداقت عشقم شک می کنم. آخه مگه میشه عاشق از معشوقش دل بکنه یا جای اونو تو قلبش واسه یکی دیگه خالی کنه .
باز هم از عشق نوشتم ولی بازاین سوالم بی جواب موند ونفهمیدم که عشق چیه ؟؟؟ نمی دونم شاید هر کسی یه تعبیر خاص از عشق داشته باشه یا اونو در ذهنش یه جور معنی کنه شایدم
هرکس عشقو یه رنگ ببینه یا اونو یه جور لمس کنه .
اما یه چیزو خوب می دونم این قصه هایی که می شنویم یا فیلم هایی که آدمای اطراف ما بازیگراشن عشق نیست فقط یه هوس یه هوس خالی تر از پوچ؟
|+|
نوشته شده توسط سرلک در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 5:42


